همه چیز از زمانی شروع شد که مناظرات تلویزیونی در سیمای ایران کلید خورد، شب اول نه ولی در مناظره دوم همه چیز به هم ریخت، نه اوضاع آنقدر هم که باید خوب نبود، موج تهمتها، تخریبها، ارائه آمارهای متناقض، بی حرمتیها و درنهایت بی اعتمادی مردم، همه منتظر روزهای بعدی بودند برای تکمیل نادانسته های خود در مورد وقایع جاری مملکتشان، اکثر مردم با خود می گفتند در مملکت ما چه خبرهایی بوده و ما بی خبریم، من و تو هم بودیم با چشمان گرد پشت ویترین تلویزیونمان.
روزنه امیدی باز شده بود، همه فکر می کردند ظرفیتی برای شنیدن صدای مخالف ایجاد شده است، حرفهایی که تا کنون فقط درگوشی بیان می شد حالا با صدای درشت و رسا در تلویزیون فریاد زده می شد، یکی صحبت از مال نامشروع می کرد، آن یکی از سیصد میلیون تومان و خانه فلان متری حرف می زد، یکی هم می گفت یک میلیارد دلار را گم نکرده است، من و تو هم بودیم با چشمان گرد پشت ویترین تلویزیونمان.
جامعه ملتهب بود، هر شب تجمع در حمایت از نامزدی خاص، یکی رنگش سبز بود، آن یکی سفید، دیگری ژنرال لقب گرفته بود و آخری قرمز را برگزیده بود، همه چیز بیانگر انتخاباتی حساس و پر مخاطب بود، همه اجازه صحبت داشتند، در مورد هر چه می خواستند گپ می زدند جز نامزد غائب!!! تازه کار به وقت اضافه هم کشید و برخی ها از فرصت استفاده کرده و گل طلایی را در وقتهای اضافه به رقیبان خود زدند، همه منتظر بروز تحولی شگرف در اوضاع کشور بودند حتی خارجیها، من و تو هم بودیم با چشمان گرد پشت ویترین تلویزیونمان.
بالاخره 22 خرداد 88 از راه رسید، صدای قلب مردم به وضوح شنیده می شد، انگار همه تپش قلب داشتند، تصاویر تلویزیونی حکایت از مشارکت مافوق تصوری مردم و خصوصا جوانان در پای صندوقها می داد، ظهر شد، شب شد، و بالاخره اتمام فرصت رای گیری اعلام شد، من و تو هم بودیم با چشمان گرد پشت ویترین تلویزیونمان.
نیمه های شب آمارها به تدریج توسط سیمای ایران اعلام شد، صبح شد، تعداد رای نامزدها با یک روال و فاصله خاص از یکدیگر بالا می رفت، هنوز ساعات زیادی از اعلام نتیجه اولیه آرا نگذشته بود که رهبر ایران و رئیس شورای نگهبان درستی انتخابات و حضور بالای مردم را تبریک گفتند، نامزدهای معترض حرف برای گفتن داشتند ولی حتی به اندازه سهم آنها از رای مردم هم وقت برای صحبت به آنان داده نشد، همه تلویزیون به صاحبش تعلق گرفت و فقط یک نامزد که حالا پیروز انتخابات هم شده بود حق حرف زدن داشت، من و تو هم بودیم با چشمان گرد پشت ویترین تلویزیونی که حالا دیگر به ما تعلق نداشت ...
سلام رهبرم، امیدوارم که حالتان خوب باشد. از احوالات من اگر بپرسید بعد از دیدن صحنه های کتک خوردن هموطنانم و جان دادن دختری جوان در پیش چشم این همه انسان در خیابانهای تهران زیاد احوال خوبی ندارم و کاملا ناباورانه و با بهت و حیرت به وقایع در حال اتفاق کشورم نگاه میکنم.
راستی من این روزها بیشتر تلویزیون نگاه میکنم یا به اینترنت پناه می برم برای بیشتر دانستن در مورد مسائل مملکتم. البته نمی دانم چرا این روزها تلویزیونها همگی قطع شده اند شما چطور؟ نمی دانم تلویزیون بیت شما نیز قطع شده است یا نه؟ من صبح تا شب خدا خدا می کردم که شما تلویزیونتان قطع نشده باشد شاید ببینید ندا آقا سلطان در خیابانهای تهران با چشمان باز جان داد. انگار به آسمان نگاه می کرد نمیدانم شاید بهشت را می دید؟!؟! یا اینکه منتظر بود کسی به او بگوید به کدامین گناه در خون خود غلتیده است. رهبرم شاید در لحظات جان دادن ندا به شما هم فکر می کرد که مبادا از دیدن لحظات جان دادنش قلبتان جریحه دار شود و ناراحت شوید.
رهبرم این روزها در شهر ما عده ای بر مچ دستشان پارچه سبز بسته اند و آن را با افتخار به یکدیگر نشان می دهند نمی دانم شما دیده اید یا نه؟ یک جور برق خاصی در چشمان جوانان ایرانی موج می زند انگار به دنیایی سبز می اندیشند ولی عده ای به آنها بد نگاه می کنند من نمی دانم شاید رنگ سبز مفسده ای دارد یا اینکه جدیدا پرچم آمریکا، انگلیس یا اسرائیل را سبز کرده اند چون دیدم که نیرو های ضد شورش افرادی را که نشانی از این افراد سبزر پوش داشتند می زدند و آنها را عامل بیگانگان می دانستند.
من این روزها خیلی ناراحتم چون دیدم یک نفر با باطوم دختری را در خیابانهای کشورم می زد خدا کند شما ندیده باشید!؟!؟ من که خیلی دردم گرفت او را می زدند ولی بدن من درد می کرد. یک دختر آن هم بدون هیچ سلاحی چه گرم و چه سرد مگر چه آسیبی به اسلام می توانست برساند که باید اینگونه کتک می خورد. نمی دانم شاید زبانش، تفکرش و عقیده اش خطرناک تر از سلاح باشد. البته آن سرباز نمی دانست که زنان در ایران از چه حرمت و کرامتی برخوردارند که اینگونه با باطوم بر او ضربه می زد، من مطمئنم او نمی دانست که شما با دیدن این صحنه ها ناراحت می شوید، نمیدانم اصلا شاید او ایرانی نبود که این چیزها را نمی دانست؟!؟!
رهبرم این روزها بچه های خودی هم خودسر شده اند، نمی دانم می دانید یا نه؟ بر روی مردم بی سلاح آتش می گشایند و آنها را می کشند. راستی من از شما یک سوال مهم هم دارم : می شود برای من بگویید این نیروهای خودسر چه افرادی هستند که هر وقت می خواهند می آیند و می زنند و می کشند؟ یادم هست در حادثه کوی دانشگاه سال 76 نیز این افراد نامشان بر سر زبانها بود، من می دانم که شما هم از دستشان دلتان خون است. ای کاش کسی پیدا می شد و از این افراد خواهش می کرد فقط هموطنانمان را بزنند و اموالشان را تخریب کنند ولی به آنها اجازه زنده بودن بدهند و جانشان را نگیرند!!!
دیگه باید برم، از تو خیابون صدای فریاد می یاد. شاید یه ندای دیگه داره با چشمای باز به آسمون نگاه می کنه و جون میده، راستی رهبرم، تو بیت شما هم صدای مردم میاد؟؟؟